یرضی

ملیکه ای بود

زیبا دل فریب

همه در خیال وصالش

امّا نمی دانست سرّ و حکمت خدا را

که چه آسان پایه ها را می شکند

تا خواب مادرش را دید...مادر خودش...مادر او

پذیرفت

رفت

بزرگ بود... سختی ها بزرگترش کرد

ملیکه بود ولی روزگاری را گذراند که او باید می آمد تا آزادش

خوابش چه دیر... چه سخت ... ولی تعبیر شد

راضی که می گویند اوست

پا به پای خدا راه رفت و همتش را جای نگذاشت

حس مادریش... این روزها پنهان میگذرد                                                 

چه زیبا عروسی برایشان آمده است

همه نگاهشان به او...

بریده از آتش... هدایت کننده... نیکو و جمیل... حال هدایت شده

(^_^) 100 ذکر مادر یادت نرود, او که گفت مادر چه می خواهی با اینکه می دانست, اینبار رویش را می بوسم

(^_^) دکترگفت فقط سه ماه ! ثانیه ها را با ذوق می شمارد...

(^_^) زود است, شکیب همراهی باش, اگر با من آیی با چشم هایی که نگران توست چه کنم؟ آرام فقط چشم به او دوخت

(^_^) وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی    محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
حیات طیبه

سلام علیکم به سلامتی وبتون باز کردید؟ چه نوشته ی سنگین و ثقیلی! دو بار خوندم چندان سر د نیارودم[سوال]